🍃🍂ایـــــــســـــتگـــاه زنـــــدگــــــی🌷🍂

توضیـــح.اممممممم..زنـــــدگــــی زیــــبـاست😄😄 لطفا بدون کامنت وبو ترک نکنید😊😡

🍃🍂ایـــــــســـــتگـــاه زنـــــدگــــــی🌷🍂

توضیـــح.اممممممم..زنـــــدگــــی زیــــبـاست😄😄 لطفا بدون کامنت وبو ترک نکنید😊😡

درباره بلاگ
🍃🍂ایـــــــســـــتگـــاه زنـــــدگــــــی🌷🍂

حرفـــاییی برای بهتــر شـــدن زندگی
زندگی زیباست
کافــیست...
چشــمانت را باز کنی و خوشبختی را ببینی
من تو این وب...زندگی واقعی رو نشونتون میدم
هیچ کــــس تـــنها نیس
خــــــدا با ماســــت
بفرمایید داخل رسیدین به ایستگاه زندگی

کلمات کلیدی

🍃🍂

& دست نوشته 4 &

عشق + خانومم + سرنوشت + آرزو

خدا + آرامش + تنهایی + گریه + صدا + عاشقتم

موفقیت + گذشته + توکل + کلید + زندگی

رنج + سختی + شکست + خدا + زندگی

ناامیدی + غم + اندوه + زندگی + نور + خدا

خوبی + و + بدی + های + زندگی + علیرضا

گرگ + متن + زیبا +

طبیعت + زخم +

پسر + بودن + یعنی

صلوات+ال محمد + گناهان

30 + راه + برای + افزایش + رزق + و + روزی

عاشق + دلنوشته + علیرضا + دوستت + دارم

دل نوشته + موفقیت + دلنوشته های + علیرضا

اعتماد + خنجر + از + پشت + دلنوشته هایم

دلنوشته های + علیرضا + دلنوشته هایم + ستاره ی من + تویی

عشق + تو + دلنوشته های + علیرضا + دلنوشته هایم

حجت + قبول + بانو

قصه + قدیم + جدید + فیلم + سانسور

ممنون + ترانه + پیامک + دل نوشته های علیرضا

آذر ماه + دستا بالا

خدا + دلنوشته + کپی پیست

خدا + کمکم + کن

شعر + شعرهای زیبا

دلنوشته + دلنوشته های علیرضا + خاطره + من

طب+ اهل + بیت

کپی + پیست + نحال + عمر + تو

دلنوشته + دست نوشته + دلنوشته های علیرضا

دلنوشته + دلنوشته های علیرضا + خدا + نیایش

نویسندگان
۱۸ دی ۹۵ ، ۱۱:۳۰

نجاری بود

نجاری بود که زن زیبایی داشت که پادشاه را مجذوب خود کرده بود

 

پادشاه بهانه ای از نجار گرفت و حکم اعدام او را صادر کرد و گفت نجار را

فردا اعدام کنید 

 

نجار آن شب نتوانست بخوابد ...

 

همسر نجار گفت :                             

مانند هر شب بخواب ...    

پروردگارت یگانه است و درهای گشایش بسیار "

 

کلام همسرش آرامشی بر دلش ایجاد کرد و چشمانش سنگین شد و خوابید ...

 

صبح صدای پای سربازان را شنید...

چهره اش دگرگون شد و با نا امیدی، پشیمانی و افسوس به همسرش نگاه کرد که دریغا باورت کردم ...

 

با دست لرزان در را باز کرد و دستانش را جلو برد تا سربازان زنجیر کنند...

 

دو سرباز با تعجب گفتند :

پادشاه مرده و از تو میخواهیم تابوتی برایش بسازی ...

 

چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت ...

 

همسرش لبخندی زد و گفت :

 مانند هر شب آرام بخواب , زیرا پروردگار یکتا هست و درهای گشایش بسیارند "

 

فکر زیادی انسان را خسته می کند ...

 

 درحالی که خداوند تبارک و تعالی مالک و تدبیر کننده کارهاست ".

 

ساعت زندگیت را به افق آدمهای ارزان قیمت کوک نکن 

یا خواب می مانی...! 

یا از زندگی عقب

 

در هر شرایطی امیدت را به خدا از دست نده و هر لحظه منتظر رحمت بی کرانش باش.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۱۸
مدیر ایستگاه😄😄

نظرات  (۳)

مثل همیشه عالی :)
خیلی قشنگ بود...
پاسخ:
ممنون:)))
تشکر فراوان😊😊😊😊
۱۸ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۴ 💖 miss fatemeh 💖
وایییییییی بی نظیر بود😊😊😊
پاسخ:
ممنون فاطمه خانوم:)))
۱۸ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۸ بالای آسمان
امثال این پادشاه همچنان حضور دارند
که چشمشان دنبال نوامیس مردمه
پاسخ:
اوهوم:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">