خـــــداحــــــافـــــظ تا مــــدتی

توضیـــح.اممممممم..زنـــــدگــــی زیــــبـاست😄😄 لطفا بدون کامنت وبو ترک نکنید😊😡

خـــــداحــــــافـــــظ تا مــــدتی

توضیـــح.اممممممم..زنـــــدگــــی زیــــبـاست😄😄 لطفا بدون کامنت وبو ترک نکنید😊😡

درباره بلاگ
خـــــداحــــــافـــــظ تا مــــدتی

حرفـــاییی برای بهتــر شـــدن زندگی
زندگی زیباست
کافــیست...
چشــمانت را باز کنی و خوشبختی را ببینی
من تو این وب...زندگی واقعی رو نشونتون میدم
هیچ کــــس تـــنها نیس
خــــــدا با ماســــت
بفرمایید داخل رسیدین به ایستگاه زندگی

کلمات کلیدی

🍃🍂

& دست نوشته 4 &

عشق + خانومم + سرنوشت + آرزو

خدا + آرامش + تنهایی + گریه + صدا + عاشقتم

موفقیت + گذشته + توکل + کلید + زندگی

رنج + سختی + شکست + خدا + زندگی

ناامیدی + غم + اندوه + زندگی + نور + خدا

خوبی + و + بدی + های + زندگی + علیرضا

گرگ + متن + زیبا +

طبیعت + زخم +

پسر + بودن + یعنی

صلوات+ال محمد + گناهان

30 + راه + برای + افزایش + رزق + و + روزی

عاشق + دلنوشته + علیرضا + دوستت + دارم

دل نوشته + موفقیت + دلنوشته های + علیرضا

اعتماد + خنجر + از + پشت + دلنوشته هایم

دلنوشته های + علیرضا + دلنوشته هایم + ستاره ی من + تویی

عشق + تو + دلنوشته های + علیرضا + دلنوشته هایم

حجت + قبول + بانو

قصه + قدیم + جدید + فیلم + سانسور

ممنون + ترانه + پیامک + دل نوشته های علیرضا

آذر ماه + دستا بالا

خدا + دلنوشته + کپی پیست

خدا + کمکم + کن

شعر + شعرهای زیبا

دلنوشته + دلنوشته های علیرضا + خاطره + من

طب+ اهل + بیت

کپی + پیست + نحال + عمر + تو

دلنوشته + دست نوشته + دلنوشته های علیرضا

دلنوشته + دلنوشته های علیرضا + خدا + نیایش

نویسندگان
۰۴ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۱

به هیج کس اعتماد نکن

راز های درونی زندگی:

💠تاجری دو کیلو انگور خرید و به غلامش گفت آنرا به خانه ببر وبه همسرم بده

 

💠و وی به دکانش رفت,ظهر به خانه رفت واز انگور خواست تا بخورد

 

💠همسرش به وی گفت من و فرزندانت انگورها را خوردیم 

 

💠با تعجب گفت:دو کیلو انگور خریدم حتی یک حبه هم برایم نگذاشتید

 

💠برخاست وازخانه خارح شد درحالی که همسرش وی را صدامیزد

 

💠نزد دلال زمین رفت وبه وی گفت بهترین قطعه زمین را می خواهم و آنرا خرید

 

💠سپس نزد بنا رفت و به وی گفت با من بیا 

 

💠و زمین را نشانش دادو به وی گفت می خواهم همین الان اینجا برای من مسجدی بسازی.بنا کارگران را حاضر کرد و شروع به ساخت مسجد کردند

 

💠تاجر به خانه بازگشت همسرش از وی پرسید کجا بودی؟ 

 

💠به همسرش گفت الان در حالی که خیالم راحت است می میرم برای این که الان که 

 

💠من زنده ام ودر میان شما هستم 

شما یک حبه انگور برای من نگذاشتید, چگونه به شما بعد از مرگم اعتماد کنم 

 

 

💠ای انسان قبل از مرگ چیزی برای خودت مهیا کن ,و به برادر مومن خود و حتی عزیز ترین فرزندنت اعتماد نکن که به نیابت از تو کار خوبی را انجام دهند

https://telegram.me/razhaiedaroniehzendegi

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۰۴
مدیر ایستگاه😄😄

نظرات  (۵)

۰۴ دی ۹۵ ، ۲۲:۳۵ بالای آسمان
متن زیبایی است
پاسخ:
ممنون
واقعا نباید به کسی اعتماد کرد!
پاسخ:
به نظره من فقط به خدا باید اعتماد کامل داشت
تو این دنیا اعتماد داشته باش
ولی نه اینکه بگی واسه اخرتت کاری میکنه خودت باید کاری کنی
ممنون از نظرتون:)
۰۴ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۲ ....همنشین عقل ....
احسنت داستان گویایی بود 
پاسخ:
ممنونم:))
۰۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۳ نـــای دل
خیلی عالی بود...

طیب الله..
پاسخ:
خیلی ممنونم:))
۰۵ دی ۹۵ ، ۰۹:۰۵ 💖 miss fatemeh 💖
خیلی خوشم اومد آفرین :)))
پاسخ:
:))))))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">