راز های درونی زندگی:

💠تاجری دو کیلو انگور خرید و به غلامش گفت آنرا به خانه ببر وبه همسرم بده

 

💠و وی به دکانش رفت,ظهر به خانه رفت واز انگور خواست تا بخورد

 

💠همسرش به وی گفت من و فرزندانت انگورها را خوردیم 

 

💠با تعجب گفت:دو کیلو انگور خریدم حتی یک حبه هم برایم نگذاشتید

 

💠برخاست وازخانه خارح شد درحالی که همسرش وی را صدامیزد

 

💠نزد دلال زمین رفت وبه وی گفت بهترین قطعه زمین را می خواهم و آنرا خرید

 

💠سپس نزد بنا رفت و به وی گفت با من بیا 

 

💠و زمین را نشانش دادو به وی گفت می خواهم همین الان اینجا برای من مسجدی بسازی.بنا کارگران را حاضر کرد و شروع به ساخت مسجد کردند

 

💠تاجر به خانه بازگشت همسرش از وی پرسید کجا بودی؟ 

 

💠به همسرش گفت الان در حالی که خیالم راحت است می میرم برای این که الان که 

 

💠من زنده ام ودر میان شما هستم 

شما یک حبه انگور برای من نگذاشتید, چگونه به شما بعد از مرگم اعتماد کنم 

 

 

💠ای انسان قبل از مرگ چیزی برای خودت مهیا کن ,و به برادر مومن خود و حتی عزیز ترین فرزندنت اعتماد نکن که به نیابت از تو کار خوبی را انجام دهند

https://telegram.me/razhaiedaroniehzendegi