مامانم زنگ زده آتش نشانی که آقا توی انباری خونه ی ما یه مار هست...              

هیچی اون بدبختا اومدن همه چیو زیر و رو کردن وسایلو انداختن بیرون، آخر سر هیچی پیدا نکردن و رفتن...

بهش میگم مامان مطمئنی مار دیدی؟

میگه: نه مامان جون میخواستم انباری رو خالی کنم دست تنها بودم!